آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

پایان هفته و شمال

با اینکه الان اصلا دلم نمیخواست (البته بخاطر مریضی آرادی )برم شمال ولی آخر هفته توفیق اجباری شد و راهی شمال شدیم. کلا مسیر رفت خیلی خیلی خوب و خلوت بود و گل پسری همه ی مسیر رو خوابید و فقط من نزدیکیای خونه ی مادر همسر جان بیدارش کردم و تال تجهیزش کنم. وقتی هم رسیدیم هوا ابری بود و عالی زیاد سرد هم نبود واسه همین آرادی تونست تو حیاط بازی کنه. بعد هم که با سلام و صلوات آوردیمش خونه تا ناهار بخوره و بعد هم شبکه پویا و از اونجایی که خونه خیلی گرم بود و خواب بعدظهر میچسبید یه چرتی زدیم. غروب بود که گل پسر رو بیدار کردم و بازی تو خونه شروع شد و اینقدر با عمو جونش بازی کرد که دیگه توان اندر بدن نداشت البته عمو محسن نه آرادی. آخر شب هم سری به خون...
12 دی 1395

این روزهای ما

این روزهایم با کمی استرس و ترس بدنبالم هم میرود. امسال دی ماه با زهم گل پسری مریض شد و بازهم تب. شنبه وقتی از سرکار رسیدم خونه دیدم آرادی کمی داغ شده و صبر کردم تا همسرجان بیاد و با هم ببریمش دکتر تا همین اول کاری جلوی مریضی روبگیریم. بعد از یه صف طولانی و منتظر شدن یه عالمه بالاخره نوبت ما شد و وارد مطب شدیم و تشخیص آقای دکتر این بود که تب ویروسیه و نیازی به آنتی بیوتیک نیست. خلاصه دارو گرفتیم و بعد از کلی استرس اون شب رو به صبح رسوندیم و فردایی دوباره آراد رو بخاطر تبش بردیم دکتر و دارو و بعد هم در پایان شب بهم خوردن حال اینجانب و کار به اورژانس و بیمارستان کشیدن و تا ساعت سه صبح در بیمارستان سپری نمودن و صبح روز بعد برعکس داشت...
8 دی 1395

آرادی در سرزمین عجایب

دیروز صبح به همراه خاله سعیده و عمو یوسف آرادی رو بردیم سرزمین عجایب. تو کل مسیر که به من چسبیده بود و دستم رو ول نمیکرد و میگفت مامان تو هم بامن بیایا و هر چقدر من تکرار میکردم باشه آرادی بازم اصرار میکرد نمیدونم چه ترسیه که تو وجودش نشسته. وقتی هم وارد قسمت بازی ها شدیم انگار ترس چند برابر شد و از اون طرف هم یکی از اون عروسکای گنده رو دید و دیگه حسابی ترسیده بود و وقتی بقلش کردم از شدت ترس داشت میلرزید. هر چقدر هم که میگفتم مامان میخوای بریم خونه میگفت نه میخوام بازی کنم. اینقدر دور زدیم تا به یه قطار بازی رسیدیم و انگاری داشت راضی میشد که سوار بشه و گفت مامان پس تو هم بیا باشه. تا اینکه با یه آقا پسری دوست شد و هر دوتا باهم رفتن...
20 آذر 1395

این روزها .......

سلام و درود بعد از کلی تاخیر رسیدیم و عرض کنم خدمت دوستان گلم که این روزا جای همتون خالی حسابی درگیر اسباب کشی و جابجایی منزل و تمام مدت مشغول بشور و بساب و ببند و باز کن و بچین بودیم و یک زحمت حسابی به پدر و مادر عزیزم و خواهران عزیزتر از جانم هم دادیم.   تقریبا دو هفته پیش شروع کردیم به جمع  کردن وسایل و با هزاران تلاش کلید رو از فروشنده محترم گرفتیم و وسایل آشپزخونه رو بردیم و جابجا کردیم. ولی اصل موضوع مربوط میشه به جمعه هفته ی قبل که قرار شده بود کل خونه رو تحویل بدیم. طی تمهیدات قبلی به اتفاق همسر جان و پدر عزیز تر از جانم که چیزی به جز دردسر و زحمت براش ندارم و محسن برادر همسرجان و علی و امیر و ...
17 آذر 1395

سفرنامه مشهد

بعد از چندین سال قراری نهادیم سفری خانومانه به مشهد مقدس داشته باشیم. تمهیدات از قبل با اینجانب و صد البته کمک همسر جان دیده شد و چهارشنبه ساعت 6 غروب به همراه دنیا و پوریا و مامان و زن دایی و پریسا و مونا و اینجانب و جناب آقای آراد خان راهی شدیم.     سانس اول: داخل قطار به محض ورود به قطار بچه ها از جمله آرادی خدمت خوراکی ها و یا همان میان وعده رسیدند و قبل از اینکه یک کیلومتر از حرکت قطار بگذرد فاتحه ای برایشان خواندند. آرادی حسابی ذوق کرده بود و نمیدونست چه جوری این هیجان رو کنترل کنه و همش  میگفت: سوار اتوبان شدیم. بعد هم که تمام مدت توی راهرو و به دنبال میهماندار بینوا در حال حرکت بود و هر ...
24 آبان 1395

روزمرگی

آرادی من این روزا دیگه حسابی حرف زدنش تکمیل شده و با حرف زدنش مادر جان را هر روز عاشقتر از دیروز میکنه. کافیه یه شعری رو دوبار گوش بده دفعه ی سوم شروع میکنه باهاش خوندن و تقریبا از عهده ی نصفش برمیاد. ابراز محبت کردناش که این روزا در نوع خودش بسیار بسیار منحصر به فرده. دیشب تو خونه راه میرفت و میگفت : مامان رویا عشقمو از من بپذیر. همچنان اندر میانه های شب از خواب بیدار میشه و  از همسر جان تقاضای آب میکنه و بعد از نوشیدن دو لیوان آب بازم میخوابه.  تقریبا یک ساعت از روز رو به تماشای cd میگذرونه  و بیشتر از اون رو با مقاومت من روبرو میشه و بعد از یه کشمکش حسابی من پیروز از میدون ...
9 آبان 1395

اندر احوالات دهه ی محرم 1395

محرم امسال هم مثل سالهای قبل در کنار خانواده  تو هیئت خودمون عزاداری کردیم. از روز اولی که قرار شد کارهاش رو بکنیم تا روز آخر آرادی پا به پای ما بود و کلی ذوق میکرد وقتی میدید که قراره دور هم باشیم. تقریباً هر روز از صبح که بیدار میشد میگفت کی بریم هیئت ؟؟؟؟؟ و اتفاقات اونجا هم که در نوع خودش بینظیر بود. شیطنت های غیرقابل کنترل آراد و بازی کردنش با بچه ها و بدو بدو و بپر بپر و هر چیز دیگه ای که فکرش رو بکنید. بعضی وقتا اینقدر کلافه میشدم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم و آراد رو میبردم قسمت آقایون و قبل از اینکه من بشینم سرجام آراد برگشته بود. 14 مهر هم مجبور شدیم به خاطر چهارمین سالگرد مراسم برادر همسرم راهی شمال بشیم. ...
24 مهر 1395

آراد و دکتر پوست

دیروز گل پسرم رو بخاطر جوش هایی که روی بدنش میزد بردم دکتر پوست توی خیابون قائم مقام. قرار شد خاله سعیده آرادی رو از خونه بیاره و منم از سرکار برم. همه مون ساعت 2:30 اونجا بدیم و بعد از ویزیت دکتر راهی خونه شدیم. البته ناگفته نمونه که کارای آرادی طبق معمول بامزه بود. اول از همه که تو مطب دکتر داشت توضیح میداد من کباب خوردم یه عالمه خیلی بزرگ بود. تازه اندازشم با دستش نشون میداد.بعد گفت  ببین آقای دکتر اینجا می خاره می خاره. توی خیابون هم که کلاً واسه خودش مشغول بود و بازی و بپر بپر و خوش و بش با عابرین پیاده. اینم از ادا درآوردناش موقع عکاسی توی داروخونه هم که ب...
11 مهر 1395

روز اول مدرسه پوریای من

چه شتابان می گذرد  ساعت ها در روز و چه زود میگذرد روزها در ماه ها و چه زود به پایان میرسد ماه ها در سال ها و چه پرشتاب است ساعت ها در عمر  پوریای خاله عزیز دل من دیروز اولین روز کلاس دومش رو شروع کرد گلم الهی که همیشه موفق و سربلند باشی و باعث افتخار همه ی ما ...
4 مهر 1395

مسافرت در آخرین روزهای تابستانی

30شهریور امسال و جشن عروسی پسرعمه اینجانب بهانه ای شد تا سفری سه روزه به شمال داشته باشیم. از آنجایی که ترسی در وجود ما شعله میکشید که شاید ترافیک باشد و به دلیل پایان تعطیلات سه شنبه ساعت 4:30 صبح  به همراه پدرو مادر عزیزتر از جان و سعیده که به خاطر مرخصی ندادن محل کار همسرش راهی شدیم. جاده که عالی بود خلوت و آرادی ما هم طبق معمول فقط بیست دقیقه ای از  راه رو خوابید و مابقی مشغول مادرآزاری بود و البته خاله هم بی نصیب نماند. وسطای راه هم جایی ایستادیم برای خوردن صبحانه و گل پسر ما با دیدن سرسبزی کنترل خود را از دست داد و دل به دامان طبیعت زد و بازهم مثل همیشه اندک غذایی خورد. . ناهار آن روز را مهمان مادر همسر ...
3 مهر 1395